خرید بک لینک
آندره برتون میگوید "من که مطلقن ناتوانم از این که سهمی در تعیین سرنوشتی که برایم مقدر شده است داشته باشم... از این که هستیم را با شرایط مضحک همهی هستیهای دیگر تطبیق دهم خودداری میکنم."میتوان گفت نطفهی همهی سوررئالیستها در این جمله نهفته است زیرا بشر در عین آگاهی به عجز خود در مورد تعیین سرنوشتش به وجود نیروهای بالقوه در خویشتن آگاه است و میداند که اگر به همین زندگی محقر روزمره اکتفا نکند و در راه دستیابی به آن نیروهای نهفتهی خویش تلاش کند بیتردید به نتایجی دست خواهد یافت اما اغلب در مسیر زندگیمعمولیمان علائم و اشاراتی از آن نیروها دریافت میکنیم اما راه استفاده از آنها را نمیدانیم. سوررئالیستها به تلخی ناتوانیشان را در برابر قوانین زندگی احساس کردهاند. در سرزمین الفیا نیز موجودات الفبایی با سرنوشتی که به جبر برایشان رقم زدهاند، در سرزمینی کاغذی با تعیین و انتخاب بر استعدادی خاص به قول الفشاه که به یکان یکانشان گوشزد میکند تو فقط در این زمینه استعداد داری و دیگر به درد هیچ کاری نمیخوری، مراسماتی مضحک و مبتذل از روی عادت و یاداوری برای گوشزد کردن به سرنوشتی که بر سینهی آنها نقش بسته شده و راه گریزی از آن نیست. راوی و تیکا احتمالن زن و شوهر که بر سر اتفاق قدم به درون سرزمین الفیا گذاشته و شاهد ماجراهای مبتذل و تکراری و کسل کنندهی الفباهای سرزمین الفیا هستند داستان را روایت میکنند. داستان موجودات مسخ شدهای که ذاتن برای کاری دیگری آفریده شدهاند و اکنون عنوانی دیگر بر سینهی آنها نگاشته شده است. مانند عاشق که کارش عشق ورزیدن است یا لوله کش و فيلسوف، نجار، گلفروش، هوادارها، ماهیگیر... که به گمانم خلق چنین فضای ناتورئالی تاثیر اقلیمِ جنوب بر ذهن نویسندهی الف

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 12:32

"تاش" مجموعه داستانی از "کامران سلیمانیان مقدم" با عشق و مرگ آغاز میشود و با فقر و بیکاری و حاشیه نشینی عجین شده در روایتها ادامه پیدا میکند، داستانهای این مجموعهی خوشخوان و روان شانه به شانهی هم روایتگر زیستهی مردمان پاییندست جامعهای خرافهزده و فقیری که به امید کندن تار مویی از خرس غنیمتشان است...، مردمانی حسرت زده در مقابل متمولان برخوردار، روایتی از آدمهایی که نا دانسته گربهای را کشتهاند و اعتقاد راسخ دارند بدشگونیش دامنشان را خواهد گرفت تا کسانی که برای گرفتن دیه حاضر به از دست دادن بخشی از تن خود میشوند...!درد درد است و آدمهایش شبیه هم میشوند، "کوکو تخمهای خود را در لانهی پرندگان دیگر میگذارد، - البته نه هر پرندهای- تخمها ابتدا شبیهاند. بعد تعدادی از تخمهای پرندهی نگون بخت را از لانهاش بیرون میاندازد در هر لانهای یک تخم. بعد پر میکشد و میرود..." #تاش روان و سلیس نگاشته شده است و میشود یکنفس تا انتهایش رفت، همذات پنداری خواننده با داستانهای اثر و آنِ داستانی و روانی و خطی بودن، بدون هیچ پس و پیشی از ویژگیهای این مجموعه داستان است. #صادق_عادلیان#داستان_ایرانی#تاش#کامران_سلیمانیان_مقدم#نشر_عینک

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 12:32

دستهای نامرئی ترس، نوشتهی جواد شامرادی، رابطهی ترس و زندگی، ترس و زن، ترس و معیشت، ترس و مذهب و جنون... است، رشتهای نازک، "بیبرفی" را به "بستگی" پیوند داده وتونل زده به "صف خوشبختی" و "زیرپل عابر پیاده" اوج روایت "ترس" است و در "نفت برای موریانهها" دچار سرگیجه میشود، تهوع از چیزی که هست و بابا میگفت کاش نداشتیمش . دستهای نامرئی ترس روایت مردانی درمانده و مستاصل با کاسهی چهکنم بدست در روزگاری پر از نکبت و فرومایگی و وحشت، دستهای نامرئی... بازتاب واقعی زندگی پر ملال زمانه است. آدمهایی که دست روی دست گذاشتهاند، کافکاوارانه زندگی میکنند و به امید هدایتی! درست زمانی که امید از خانهشان میرود! جواد شامرادی روایتگر روزهای تندباد زده است، به نقل از نویسنده "شاخصترین المان این مجموعه ترس است" روزهای پر از یاس و نا امیدی و پرت شدن از بلندی و در حسرتِ گذشتههایی که آنهم چنگی به دل نمیزده، روایت مردانی که از آنها فقط یک پوشش مردانه و دود سیگاری مانده و دخترکانی آرزومند، تا اینکه بالخره در یک شب سیاه در باغی غلومرضا به جنگ گراز میرود... *دستهای نامرئی ترس کتاب خوبی است.#صادق_عادلیان#دستهای_نامرئی_ترس#جواد_شامرادی#انتشارات_عینک#داستان_ایرانی#نشر_عینک#صادق_هدایت#کافکا

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 13:45

و "دَرَکات هفت طبقه دارد: هر یک مخوفتر از دیگری".درکات حکایت سفر است، سفر به اعماق دوزخ! مثل سفرِ نطفه در ظلماتِ زهدانِ هر آدم از انزالِ یک نطفه در رحِم آغاز میشود و هر کتاب از نزولِ یک نقطه بر کاغذ! تا تهِ دوزخ! تا خانهی وبال! تا ترجیع بندِ جنون و تثلیثِ سفاهت و اوجِ دیوانگی..." درکاتِ آرشِ جواهری لعنت میفرستد به "امید نفرین شده" کلمه به کلمهاش شعلهی داغی است که فرو میرود بر چشمان و جمجمه و پیهی ورم کرده و آماسیدهی مغز، باید جرعه جرعه نوشیدش و در همان آغاز با این هشدار مواجه میشوید. " ملعون باشی اگر واوی از این کتاب را ناخوانده بگذاری!" ملعون باشم اگر بپندارم تو یک مجنون مستحق دارالمجانینی، "نه من دیوانه نیستم، من تنها نویسندهی مکاشفاتِ دوزخیِ خویشم... قصهگوی فلاکتِ خانوادهام...نامهخوانِ اَسفارِ سفرِ عمو... راوی هذیاناتِ مردانی که بر تابوت تختهای این بیمارستانِ ملعون میپوسندو محو میشوند..." در درکات زمان و مکان فروپاشیده از هم و فرومیپاشد آنچه که باید. حکایتی پر از ایهام و استعارات و تشبیهات، ندا از درکات به اهل کتاب چنین است " هی اهل کتاب! نشانههای مرا ارزان نفروشید و رمزهای پنهان را که بُنِ هر واژه نشاندهام، دریابید..." و کشفِ این رموز مقدس و آغشته به رنج بر دوش مُفَسِر است. درکات سفر به اعماق دوزخ روح است. "دَرَک یعنی درِ کوچک که از ان باید خمیده عبور کرد..." درکات سخت خوان است و محکم، نه انطور که نفهمیش، باید حوصله کرد. صبور باشی و جرعه جرعه بنوشی و آرام پیش بروی مستت میکند. زمان در دَرَکات لغزنده است، روایتی دراز از پیشینهای کهن به نام خانواده، از ابتدای ازلیت تا کنون، کلاف سردرگمی که گویا سر بازایستادن و گِره گشودن ندارد و میرود تا انتهای ابدیت،

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 23:51

کتاب بخوانیم*ماخونیک*محسن فاتحی فرود ندارد، پیوسته در فراز است و در فراز مینویسد، این چین و ماچینهای هولانگیز، این لایههای عمیق آمیخته به هم از کوههای بینالود تا درههای زاگرس رعب انگیز و دلچسب است، عاقبت بخیری برهان حرامزاده و سر به نیستی ناجوانمردانهی رستم علی... اینطور آغاز میشود #ماخونیک. مگر آب و خاک نیشابور چه سر و سِری دارد آخه پسر!.به جهتِ آبباریکهای که ممد حیات و قوت جان باشد و در ادامه رقم زدن سرنوشتِ خوفناک از آلبالولو تا خِدِر در زندان و سرانجام آقانوج و سفری دور و دراز تا رشتهکوههای زاگرس، آخر قاچاق مارمولک هم شد شغل! ناگهان الغیاث و درهی مارها و چه ایماژ و تراژدی توامان میسازد ماخونیک!! "آه ای پدر! مرا پوسیده پنداشتی و بدفرجام نامیدی! کدامین یک از خیل سپاهیانت را، به قدر من، نگونبختی پدرکش و مادر بهخطا، سه پوزه و شش چشم و مغزخوار، یارای آن بود که هزار سال بر جهان فرمان راند و حکم بپراکند؟ هزار هزار سال در دماوندکوه به بند باشد و هنوز بوی خویش از جهان بشنود..." (از متن) در ماخونیک بین شکست و سربلندی -پیروزی- یک خط تیرهی بلند کشیده شده، سربلندی یک روی سکه است، رویی که باید در موقعیتش قرار بگیری و باید سخت جگرآور باشی، اما روی دیگرش که شکست باشد از دست دادن بخشهایی از وجود خود است که تا لبگور جبران شدنی نیست. "بدان که آتش همه عالم را فرا گرفته است و هیچ سنگی و چوبی از اتش خالی نیست. آتش در اجزاها پنهان است چنانکه عسل در شکم زنبور، و اگر هزار زنبور را بکشی در شکم وی عسل نبینی و اگر هزار درخت خرما بشکافی خرما نیابی. آتش در اجزای جمادات پنهان است".(از متن) چنانکه در وجود چپرخان اصلدوشانتپهای و پستک شعلهور است.خَر خَری، خر کشی، از لذتهای پلید و

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 23:51

ما از تبار ققنوسیم، میسوزیم، خاکستر میشیم، اما دوباره متولد میشیم. از متنِ جسدهای معلق"جسدهای معلقِ مریم فریدی داستان رویدادهای جاری زندگی مردمانی گرفتار در شهری عجیب به نام آلامتو است، مردمانی به ستوه آمده از داساها، و داساها از ترکیب "داس بعلاوهی هایِ" جمع است. دختری یتیم در بندِ ناپدری "او" روایتِ ریرا و زندگی مفلسانهاش، لیلی بیعار و نجار همپالگیش که عاقبت چوب بیتفاوتیش را بدجور میخورد، شهری باقیمانده از تمدنی بزرگ با درختانی انبوه در اطرافش که اکنون جوانانش معکوس آویزان بر درختان با جمجمههای متلاشی شده دیده میشود، همه جا جسدهای جوانانی بر درختی دیده میشود که وارونه دار زده شده و جمجهشان سوراخ است..." رمان ژانریِ جسدهای معلق خوفناک است، گوتیک است، وحشت در کلمه به کلمهاش میجوشد و سرریز میشود و بر جان خواننده میافتد. جسدهای معلق روایت مردمانی نا آگاه است، روایت دروغ و جاهطلبی، فریب و دسیسه، مردی به نام گیاهشناس همراه آکو نقش فریبکاری و مخفیکاری را به خوبی ایفا میکنند.و خبرنگار کارکتر آگاهی بخشنده از شدت نادانی اطرافیان در رنجی مضاعف میسوزد. تا عاقبت مرد موبلند در یک صبح بارانی، هنگامی که از مهمانسرا بیرون میرود جسدِ آویختهی او را میبیند و با صدای بلند میگوید "آزادی به دار آویخته میشود، هنگامی که آن را به زبان آوردی". آلامتو نام شهری است که پس از انفجاری عظیم توسط چهل نفرِ باقیمانده از ان حادثهی فجیع ساخته میشود، روایتی چند صدایی برآمده از ذهن ریرا و آنی. از هجوم داساها تا حکومت سیاهشان، مردانی در یونیفرمی سیاه و نقابدار و البته خون آشام، در پی نامیرایی با انتشار خبری از روی غرور.آشامیدن خونِ جوانانِ آلامتو برای جاودانگی. و آنکه معتمد و نقطهی

برچسب: نویسنده: حسین جلالی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 23:51

صفحه بندی